پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
240
پژوهشى در مقتلهاى فارسى ( فارسي )
برخاست كه : « واللّه اين رسول اللّه است ! اين پيامبر خاتم است ! اين نبىّ مكرّم است ! » هول در دل ابن سعد افتاد . او سوار را خوب مىشناخت ، امّا با گمان مردم چه مىبايد كرد ! ؟ . . . فرياد زد كه : « اينجا كجا و پيامبر ؟ ! عقلتان كجا رفته مردم ! ؟ » يكى با صداى لرزان و ملتهب گفت : « پس كيست آنكه در ميدان ظهور كرده است ؟ ! من پيامبر را به چشم ديدهام ، هم اوست بر قلّهء شباب و جوانى ؟ » و ديگرى قاطعانه فرياد زد : « كور شوم اگر اين همان محمّد نباشد كه من با همين دو چشم ديدهام . » و سومى شمشير را از نيام كشيد : « كشاندهاى ما را به جنگ با پيامبر ؟ ! » و ما همچنان چرخ مىزديم و من سُمهايم را محكمتر از هميشه بر خاك مىكوفتم و انگار مىكردم كه دلهاى دشمن را در زير پا گرفتهام . . . « 1 » در مجلس سوّم « عقاب » خاطرهء ديگرى را در ذهن ليلا زنده مىكند : . . . معاويه را يادت هست به هنگام خلافت و آن پرس و جويش از اطرافيان كه شايستهترين فرد براى خلافت كيست ؟ اطرافيان همه گفتند : « تو اى معاويه ! » امّا كلام معاويه را به ياد دارى كه همان زمان ميان افواه افتاد ؟ گفته بود : « سزاوارتر براى خلافت ، علىّ اكبر حسين است كه جدّش رسول خداست ، شجاعت از بنىهاشم دارد و سخاوت از بنىاميّه و جمال و فخر و فخامت از ثقيف . » من كه اين قصّه يادم بود ، وقتى دشمن در كربلا براى علىّ اكبر امان آورد ، زياد تعجّب نكردم . دشمن گمان مىبرد كه دو نفر را اگر از سپاه امام جدا كند ، كمر امام مىشكند ، يكى عبّاس بن على و ديگر علىّ بن الحسين . سپاه امام ، همه گوهر بودند ، همه عزيز بودند ، همه نور چشم خداوند بودند ، امّا گمان دشمن اين بود كه امام با اين دو بال است كه پرواز مىكند و جولان مىدهد . . . . « 2 » « عقاب » در مجلس چهارم از شب عاشورا با ليلا سخن مىگويد و ماجراى آب آوردن به خيمهها را توسّط حضرت علىّ اكبر روايت مىكند :
--> ( 1 ) . همان ، ص 11 - 14 . ( 2 ) . همان ، ص 17 - 18 .